در ادامه چند کلمه که با Bed در زبان انگلیسی ساخته شده را انتخاب کردم با هم ارتباط آنها را با فارسی و ترکی مورد بررسی قرار می دهیم
Bedim-En- بیدِمbɪˈdɪm-بِدِم= با ابر پوشاندن، تیره کردن، ابری یا مانند ابر کردن
معانی دیگر: (قدیمی) مزین، آذین شده، تزیین شده، آراسته، (چشم ها و دید) تار کردن، تاریک کردن، مبهم کردن
Bedim-Turk-بی دِم= با ابر پوشاندن، تیره کردن، ابری یا مانند ابر کردن، و...
Be بی، بِ=اشاره به چیز یا شخص نزدیک و حاضر، این، بودن، شدن، ماندن، و...(به معنی Be رجوع شود)
دمdem=نفس، مه ، بخار، دود، ابر ، باد، هوا، تاریک، تیره،گنگ، مبهم، بسته، پوشیده، حرف، سخن، صدا، و....
dem alma بِم آلما= نفس نکش، صدات در نیاد، حرف نزن
Howadan dem al هاوادان دِم آل= از هوا نفس بکش
çay dem aldy چای دِم آۀدی= چایی دَم کشید
howa demig هُوا دِمیگ= هوا دارای بخار بسیار است، هوا دارای رطوبت و گرمای زیاد، هوا نفس گیر، هوا شرجی، و...
جملات متداول: ابر سیاهی آسمان را پوشانده- هوا ابری و تیره وتاریک است- همه جا را دود و دم پوشانده، و...
ز خصمی که ناقص فتاده است نفسش -- کمال براهیم مبهم ندارم(خاقانی)
همی هر زمان اسب برگاشتی --- وز ابر سیه نعره بگذاشتی(فردوسی)
که آن ترک در جنگ نر اژدهاست--- دَم آهنج و در کینه ابر بلاست(فردوسی)
همیدون جهان برتو سازم سیاه --- ابر خاک آرم ترا این کلاه(فردوسی)
ابر با آن تیره رخساری که پوشد روی روز--- مردم چشم است دهقان را زباران داشتن(قاآنی شیرازی)
Gözy ima گُوزی ایما= چشمان بسته(کور، نابینا، نامریی، غیر بینا، و....)
hemme yer ima dema همه یِر ایما دِما= همه جا تیره و تار(گنگ و نامعلوم، تاریک و بی سرو صدا، و...)
Gözy ima dema gormeyar گُوزی ایما دِما گُ رمِیار=چشم او کاملاً بسته شده نمی بیند
Im یم ، ýumیوم=بسته، سربسته، مبهم، نامعلوم، نابینا، غیر قابل دید، ببند فعل امر یومماک yummak(یِمماکimmak)= بستن، فراز کردن، قفل کردن، کلون کردن ، تعیین کردن، مقرر کردن، منعقد کردن ، گره زدن، سد کردن، مسدود کردن ، راه بندان کردن، قرق کردن، ورچیدن جمع کردن بساط و ، تعطیل کردن، پوشاندن، و...
gözleriňi ýum گُوزلرینگی یوم- gözlərini yum= چشمانت را ببند
gözleriňi eliň bilen ýum گُوزلِرینگی اِلینگ بیلِن یوم= چشمانت را با دستت ببند(بپوشان، غیر قابل دید کن )
edim اِدیم(اِددیم (adim,eddim=حرکت، رفتار، اشاره، وضع، قیافه، ادا، ژست، عملکرد، کرده شده، اجرا شده، اجرا شده، ایفا شده، نقش آفرینی، نمایش، تزیین شده، و...
Bezedim بِزِدیم= بزک کردم(بزک کرده)، تزیین کردم(تزیین کرده شده)، آراستم(آراسته شده)، و...
oynadım اُینادیم، oynedım= بازی کردم، نقش آفرینی کردم، رقصیدم، نمایش دادم، و...
Bedlam-En-بَدلِمbedləm- بِدلام= تیمارستان، دیوانه
معانی دیگر: (نادر) به طور جلف و زننده لباس پوشیدن یا تزیین کردن، سر و صدا و درهم برهمی، محشر، غلغله، (با b بزرگ) نام یکی از دیوانه خانه های قدیم لندن (نام کامل آن: st. mary of bethlehem)، (قدیمی) بیمارستان روانی، وابسته به دیوانه ها یا دیوانه خانه
Bedlam-Turk-بِدلَم، بیدیلیم،= تیمارستان، دیوانه، و...
Be بی، بِ=اشاره به چیز یا شخص نزدیک و حاضر، این، بودن، شدن، ماندن، و...(به معنی Be رجوع شود)
Bed = بستر، رختخواب، در بستر خوابیدن، و...- به معنی Bed رجوع شود)
Bedبِد(بِت erbet,betاِربِت)=بد، ردی، سوء، شر ، شوم، مشئوم، منحوس، میشوم، نحس ، مذموم، ناروا، نکوهیده، زشت، شنیع، زننده، مخوف، ترسناک، مهیب، عنیف، وقیح، قبیح، کریه، مستهجن، ناپسند، نفرت انگیز ، پلشت، پلید، لثه، آتشیره، نامطلوب، نامناسب، نا مساعد، بی ادب، و...
مترادف بد: مریض، خسته، ناشی، خراب، زیان اور، بیمار، علیل، معلول، ناخوش، سوء، رنجور، ببدی، غیر دوستانه، از روی بدخواهی و شرارت، مخوف، ترسناک، ژیان، وحشتناک، خوفناک، مهیب، نامساعد، برعکس، بد قیافه، نامطلوب، نامیمون، و...
bu bed adam بو بِد آدام، bu erbet بو اِربِد= این(چیز)( شخص(آدم) بدی است
Bedla بِدلَ= فعل امر بِدلَمک bedlamek =بد شدن، نامساعد شدن، مریض شدن، خراب شدن، نا آرام شدن، و...
Howa bedlamek هاوا بِدلَمک= هوا بد شدن، هوا آلوده و نامساعد(نا آرام، نامطلوب، و...) شدن
Haly bedlamek هالی بِدلِمک= حالش بد(وخیم) شدن
Bedlam بِدلَم=زشت و زننده شدن
Dl دیلdil=زبان، لسان، کلام، تکلم، سخنگویی، آوا، آواز، صدا، بانگ، شرفه، صلا، صوت، ندا، فریاد، سر و صدا، صدا، شلوغ، بانگ، طنین، اختلال، قیل و قال، غلغله، و..
Bedlam بیدیلیمbidilim= این سرو صدا هست
lamلام=خمیده، منحنی، تزویر، حیله، مکر، تکبر، خودشتایی، ناز، آرایش، زیب، زیور، تیغ، خار، شوک، پشمینه، ژنده، کمربند، میان بند، درع، زره، و...(فرهنگ فارسی)
Lam لَم=آرامش، آرمیدن، آسایش، آسودن، تمدداعصاب، خوشی، راحت، فراغ، فراغت، استراحت، و..
لمیدن= یکبری بر بالش یا مخده تکیه کردن برای تمدّد اعصاب لم دادن. والمیدن. واکشیدن. آرمیدن. به یک جانب بدن به راحت دراز کشیدن. نیمه دراز بر جای نرمی تکیه کردن. ، آسودن،- لم دادن برپشت خم شدن یا خوابیدن(لغت نامۀ دهخدا )
لم دادن: یک بری بر بالش یا مخده ای تکیه کردن، برای تمدد اعصاب. لمیدن. به راحت به یک سوی بدن نیمه دراز کشیدن
Bedlam بد لَم= در بستر خوابیدن، در بستر برای تمدد اعصاب خوابیدن، بستری برای تمدد اعصاب، و....
Bedlam بِد لام= بد آرایش
Bedazzle-En بیدَ زل-bɪˈdæzl̩- بیدَ زُل= مات و مبهوت کردن، بکلی خیره کردن، مسحور کردن
معانی دیگر: (با چیز چسبناک یا غلیظی) اندودن، لکه لکه کردن، بدرنگ کردن، تپاله وار مالیدن، (در اثر تجمل و زرق و برق و غیره) خیره کردن، مات کردن، گیج کردن
Bedazzle-Turk بیدَزُل، بِدَ زُل= مات و مبهوت کردن، بکلی خیره کردن، مسحور کردن، و....
Be بی، بِ=اشاره به چیز یا شخص نزدیک و حاضر، این، بودن، شدن، ماندن، و...(به معنی Be رجوع شود)
Beda بیدَ bide= اینهم ، ضمیر اشاره به نزدیک، و...- در مقابل oda اُدا=آنهم، ضمیر اشاره به دور، و...
bide meňki بیدَ مِنگکی، buda mənimdir = اینهم مال من( است)
oda(olda) meňki اُدا(اُلدا)مِنگکی=آنهم مال من( است)
آزAz=کم، اقل، اندک، اندک اندک، انگشت شمار، خفیف، شمه، قلت، قلیل، مزجات، معدود، ناچیز، ناقص، ، کیف، نحیف، معدود، قلیل، چندی، کم و بیش، ناکافی، غیر کافی، نامکفی، که کفایت نکند، نابسنده، که بسنده و مکفی نیست، افزون طلبی( حکایت کسی که هرچه بدهی می گوید کم است و ناکافی)، آز، آزمند، آزناک، آزور، حرص، زیاده خواهی، شره، طمع، ولع، احتیاج، حاجت، نیاز، اشتیاق، طمع، حرص، پر خوری، ازمندی، زیاده روی، گستاخی، و...- فعل امر آزماک= Azmakزیاده روی کردن، حریص شدن، از حد گذراندن، فراتر رفتن، از محدوه خارج شدن، زیاده خواهی کردن، افزون طلبی کردن، آزمندی کردن، نا کافی دانستن، گستاخی کردن، ، و...
Daz دوزDüz= مستقیم، صاف، درست، راست، و...
Zle زُل zol= خیره، پررو، سرکش، گستاخ، لجوج، پریشان خاطر، حیران، سرگشته، شگفت زده، مبهوت، متحیر، متعجب، ترسان، متوحش، ابله، احمق، نادان ، باطل، بیهوده، عبث، هرز، تاریک، تیره، لک، مظلم، ظلمت، نگاه ایستا، نگاه خیره و کنجکاوانه یا گستاخانه(فرهنگ معین)، یکنواخت، همواره، صاف و مسثقیم، راست، مداوم، بلاوقفه، پیاپی، پی درپی، مسلسل، پیوسته، علی الدوام، لاینقطع، مستمر، و....- در فارسی به کسی زُل زدن=به کسی خیره و مداوم ، و... نگاه کردن
Ol maňa zol seredýär اُل مانگا زُل سِراِدیار، Düz mənə baxır= او به من مستقیم و طولانی (خیره، گستاخانه، ترسناک، مداوم، و...) نگاه می کند(سرک می کشد)
bide zol maňa seredýär بیدَ زُل مانگا سِراِدیار=اینهم به من مداوم( گستاخانه، و...) به من نگاه می کند
oňa zol zol Seredme اُنگا زُل زُل سِر اِدمه= به او زیاد خیره نشو(نگاه نکن)
Bedazzle بیدَزُل=اینهم نگاه خیره، اینهم زُل زدن، و...
Beda بده(بردا berda)=بده فعل امر دادن(بخشیدن، اراستن، پوشاندن، پوشیدن، پرداختن، جلادادن، صیقل زدن، اعتنا کردن، توجه کردن، صیقل کردن، مالیدن، رنگ کردن، و...)، دهش، اهدا، ادا، و...
Bedazzle =لکه مالیدن(رنگ کردن، پوشش دادن، جلا دادن، و...)،
Bed بِد=ردی، سوء، شر ، شوم، مشئوم، منحوس، میشوم، نحس ، مذموم، ناروا، نکوهیده، زشت، قبیح، کریه، مستهجن، ناپسند، نفرت انگیز ، پلشت، پلید، لثه، آتشیره، نامطلوب، نامناسب، بی ادب، و...
Dazzleدوززل düzzel، düzel =زینت، تزیین، اراستگی، پیراستگی، زیور و پیرایه، آذین، آرایش، اذین بندی، مدال یا نشان، پیرایه، بزک، رنگ آمیزی، توالت، حلیه، زیب، انجام، اجرا، نمایش، ساخت، کارایی، شاهکار، کار برجسته، خوب، و... – düzzel دوززل فعل امر دوزِلمک düzzelmek ، düzelmek=درست شدن، تزیین شدن، ساخته شدن، آراسته شدن، و...- Güzel گوزل= زیبا، آراسته، و...- دوزلِمک düzlemek =درست کردن، تزیین کردن، آراستن، و...
Bedazzle بِد دوززِلbeduzzel= بد ساخت، ساختار نامناسب، تزیین و آرایش نامناسب، رنگ آمیزی و توالت نامطلوب و مستهجن، و....- لکه لکه کردن، بدرنگ کردن، تپاله وار مالیدن
Dazzle-En دَ زل- ˈdæzl̩- دَ زُل= تابش یا روشنی خیره کننده، خیره کردن
معانی دیگر ):با نور یا درخشش یا زرق و برق) خیره کردن یا شدن، شکوه، جلال، زرق و برق، درخشش، جلوه گری، مات و مبهوت کردن، سرگشته کردن، شگفت زده کردن، غرق در تحسین کردن، خیره کنندگی، مبهوت سازی، شگفت آفرینی
Dazzle-Turk- دَزل ، دازُل، دوزل= تابش یا روشنی خیره کننده، خیره کردن، و...
به توضیحات Bedazzle رجوع شود
Da دا = هست، است، بودن، در( نزد، طرف، بر حسب، در برابر، به، بسوی، پیش، بطرف، برای، سوی، تا نسبت به، روبطرف)، نیز، بعلاوه، همچنین، هم( زیاد، بحد افراط، بیش از حد لزوم، شبح، روح، وهم، تخیل، خیال و فکر و...)، و...
ol yerden gelen menda اُل یردن گِلِن مِندا= از آنجا آمده من هستم
oda(olda) gelsin اُدا (اُلدا)گِلسین= او هم بیاید-
orda olda(oda) bar اُردا اُلدا(اُدا) بار=در آنجا او هم هست
olda(oda) yadimda da(dâ) اُلدا یادیمدا دا (دَ)= او هم در یادم (خاطرم) هست )نیست)
Da دَdâ= نیست، نبودن، و...
ol yerden gelen mendâ اُل یردِن گِلِن مِندَ= از آنجا آمده من نیستم
Zle زل=ظل، پناه، سایه، تاریکی،کنف، خیال، شبح، تنعم، نعمت، آسایش، آسودگی، راحت، و...- ظلمت،
Dazzle دَزل= تاریک نیست،
Zle زُل zol= خیره، پررو، سرکش، گستاخ، لجوج، پریشان خاطر، حیران، سرگشته، شگفت زده، مبهوت، متحیر، متعجب، ترسان، متوحش، نگاه ایستا، نگاه خیره و کنجکاوانه یا گستاخانه(فرهنگ معین)، یکنواخت، همواره، صاف، زلال، درخشان، روشن، واضح، شفاف، صریح، معلوم، ظاهر، اشکار، پیدا، باصفا، مسثقیم، راست، مداوم، بلاوقفه، پیاپی، پی درپی، مسلسل، پیوسته، علی الدوام، لاینقطع، مستمر، و....- در فارسی به کسی زُل زدن=به کسی خیره و مداوم ، و... نگاه کردن
Dazzle دازُل= خیره و مبهوت است، واضع و آشکار است، روشن و درخشان است
Gözle،گُوزلَ gözzle، گُوززله=نگاه کن، خیره شو، و...-
ony Gözle (gözzle) اُنی گوزلَ= به او(به آن) نگاه کن(خیره شو)
ony gözleda اُنی گوزلِ دا= به او هم نگاه کن، و...
ol gözel اُل گُوزل=او زیباست، او دیدنی است
Dazzle دوزلdüzel= بهتر، نیکوتر. خوبتر. زیباتر. جمیل تر، شایسته تر و پسندیده تر، سامان یافته تر، نظم وترتیب، مرتب، آراستگی، اسباب خانه، زندگی راحت، رفاه و آسایش، سامان، ساز، امر، سیاق، دسته، ترتیب، نظم، ارایش، اصلاح، درست، تعمیر، انجمن، حواله، خط، دستور، فرمان، نوع، مقام، صنف، زمره، رسم، ارجاع، فرمایش، ضابطه، ردیف، رتبه، امریه، انتظام، سرانجام، ایین، سفارش، طرز قرار گیری، راسته، نظام، سازمان، ایین و مراسم، فرقه یاجماعت مذهبی، گروه خاصی، دسته اجتماعی، درمان، بهبودی، ترمیم، ویرایش، صاف، و....فعل امر دوزلِمِک düzelmek= بهتر شدن، زیبا تر شدن، اراسته شدن، ، مرتب شدن، چیدن، منظم شدن، سازمند شدن، ، طبقه بندی شدن، دسته بندی شدن ، طبقه بندی یا جور شدن، درست شدن، تنظیم شدن، منظم شدن، و...- düzeltmekدوزِلتمِک=بهتر کردن، درست کردن، زیبا کردن، و....
işim düzeldi ایشیم دوزِلدی= کارم درست(انجام) شد، کسب و کار من بهبود یافته است
ýüzi düzeldi، یوزی دوزِلدیüzü düzəldi، yüzü düzeldi، üzü düzəldi= صورتش صاف و زیباتر(درست، آرایش، آراسته، و...) شد
olary düzelaň اُلاری دوزلَنگ-Onları düzelt، onları düzəldin= آنها را اصلاح(درست، مرتب، و...) کنید
olary gözel düzeldiň اُلاری گُوزل دوزِلدینگ، onları güzelce düzelt، onları gözəl düzəldin = آنها را زیبا درست (مرتب، آراسته، و...) کنید
olar bed düzelipdir اُلار بِد دوزلیپدیر= آنها بد درست(تنظیم، ویراش، آرایش، و...) شده اشت
düzenlemek دوزنلِمک= ساماندهی کردن، سازماندهی کردن، نظم و ترتیب دادن، و....
Bedeck-En بِدِک-bɪˈdek- bəˈdekبیدک= اراستن، ارایش کردن، زینت دادن
معانی دیگر: بید (یزدان شناس و مورخ انگلیسی ملقب به : the venerable bede)، آذین کردن، تزیین کردن، آراستن، ado : ارایش کردن
Bedeck-Turk-بِدک- بیدِک=آراسته و مرتب بودن(شدن)، اراستن، ارایش کردن، زینت دادن، و...
Be بی، بِ=اشاره به چیز یا شخص نزدیک و حاضر، این، بودن، شدن، ماندن، و...(به معنی Be رجوع شود)
Deck دِک dek= آراسته،آماده، بانظم، بسامان، جمیل، زیبا، متحلی، مرتب، مزین، منتظم، منظم، نیکو، منضبط، آرام، مودب، زینت دار، نظم، ارایش، و...
dek otur دِک اُتور= مرتب(منضبط، مودب، آراسته، و...) بشین
bula dek oturmayar بولا دِک اُتورمایار= اینها آرام( مرتب، مودب، منظم، و...)نمی نشینند
Bedeck بیدک=این زیبا و آراسته است، آراسته و زیبا بودن یا شدن
deck دیک dik= راست، صریح، درست، عمودی، مرتب، مستقیم، راحت، بی پرده، رک، سر راست، افقی، بطور سرراست، قائم، استوار، سرپا، ایستاده، برپا، قائم ، سالم ، و...
dik dur دیک دور=راست بایست، درست بایست
dik otur دیک اُتور= درست بشین، استوار و مرتب بشین
Bedeck بدک= مصغر بد، اغلب در نفی بکار رود: بدک نیست ؛ پر بد نیست. خوب است. تو هم بدک نیستی. ( دهخدا)
Bed بد= بد، زشت، نازیبا، کثیف ، و...
Deck دک= دوری، جدایی، جدا، مجزا، دور، جدا شده، و....
به نهان و خفا فرستادن در جایی یا دور کردن از جایی(دهخدا)
دک کردن=دور کردن، مجزا کردن، و...
Bedeck بددک= دور کرده شده از زشتی
راه زندگی باصفا در کتیبه چیست ؟...
ما را در سایت راه زندگی باصفا در کتیبه چیست ؟ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 63
تاريخ: سه
شنبه
25 مهر
1402 ساعت: 7:58